...

 

لرزش تلخی حرفهای نگفته

روی لبهای بی رمقم پیداست

تکیه بر شانه های خیال بس است

بازوانت را برای افتاده ی دیگری

استوار کن

به پاهایی نگاه کن

که رفتن را خوب میدانند

 تو چه میدانی رفتن

یعنی مردن...

یعنی خط بزن

هر چه اسم عشق است بر دفترها

به سادگی این دل ویرانه بخند

من از این دنیا

تنها به دل آواره خود شادم

دلتنگ بودم نوشتم و رفتم...

تو دنبال بهانه نگرد

×××××××××××××××××××

تو باور نداری این حرفها را

وگرنه...

من سالهاست برای آنکه در فال تو باشم

در قهوه تو... غرق شده ام...

 

/ 0 نظر / 7 بازدید