باران...نگاه...تو

کوچه و سکوت

بـوسـه و بـاران

آوار ایـن هـمـه بـوسـه جـا مـانده

بر لبهای بیقرارت

ویرانم نکند، آبادم نـیـز نـخـواهـد کرد

مرا به خنده های مستانه ات بسپار

دست این هق هق بی پناه مرا بگیر

لابـلای قـهـقـه ی شـیـریـن صـدایــت

رهــــایــــش کـــــن

 

ایمان من این است

سجده...

بر چشمهایی که تسلیم عشق شدند

 

 

تکیه میکنم

بر واژهای مجهول نگاهت

نیـازی بـه تـفـسیر نـیست

چشمهای تو را خوب بلدم

نـت هــای مـوزون نـگـاهـت

مرا به سوی چمدانی میبرد که

 طعنه زده سالها به تنهایی من

بارانی ام را می پوشم

فقط مرا

میهـمـان شب بارانی و

مسـت چشـمـهایت کن

 

پ.ن.مسافرت به اهواز یکی از خاطره انگیزترین سفرها شد و

اینو مدیون مهربونیها و خوبیهای رفیق دلسوخته و همسر عزیز

ایشون میدونم...ممنونمقلبقلب

 

/ 276 نظر / 43 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علیرضا

گر نیایی تا قیامت انتظارت می کشم. منت عشق از نگاه پر شرابت می کشم. ناز چندین ساله ی چشم خمارت می کشم. تا نفس باقیست اینجا انتظارت می کشم. [گل]

علیرضا

چهار فصل زندگی ! ای، انسان بزرگ ! هیچ در یاد تو هست که گل سرخ بهاری بودی ؟ کودکی را تو به خاطر داری که ز اندوه ، فراری بودی ؟ « کودکی » فصل بهاران تو بود « گیسوانت » چون گل ابریشم « رخ تو » چون گل زیبای بهار « لب تو » غنچه ی سرخ « اشک تو » اختر شبهای بهار « دست تو » چون گل یاس « بوی تو » عطر فریبای بهار « چشم تو » چشمه ی عشق « قد تو » همچو نهال در سراپای تو معنای بهار عاقبت ای همه شادابی و ناز ! کودکی رفت و« جوانی » آمد دوره ی عمر تو« تابستان » شد تب تو تند شد از گرمی « مرداد بلوغ » ! تا که بر آتش خود آبی زنی دل به دریای جوانی دادی همچو شیری چالاک پی آهو به در و دشت و چمن افتادی گل صد رنگ جوانی ها را از درختان چیدی لذت گرمی تابستان را در جوانی دیدی ! مست نیرو شدی و مست نشاط به زمین و به زمان خندیدی . کم کمک فصل جوانی ها رفت و تو « پاییز » شدی سخت دلتنگ و غم آمیز شدی ، رفت از گلشن تو بلبل باغ داد آن بلبل مست ، جای خود را به کلاغ ! [گل]

علیرضا

رفت پاییز و « زمستان » آمد فصل نابودی بستان آمد برف بارید به موی تو بسی ، زیر این برف ، نداری نفسی موی تو « برف زمستان » تو شد ، آفت سبزی و بستان تو شد نه دلی هست تو را، تا توانی بدهی دل به کسی نه به چشمت نوری است نه به جانت هوسی زندگی شد قفس تنگ و تو چون مرغ اسیر در فضای قفسی ! در تنت تاب نماند ز برانی ز حریمت مگسی . « ره برگشت نیست » ناگزیری که به « پایان » برسی ای انسان بزرگ ! « چهار فصل » تو به پایان آمد ، کم کمک لحظه ی فرمان آمد . هیچ دانی به کجا خواهی رفت ؟ به رهی دور و دراز ! سفر دور و درازت خوش باد ! [گل]

علیرضا

برام از قصه ی تنهایی می گی برام از درد دوتا ماهی می گی برام از قشون قشون لشکر غم از شب کبود تنهایی می گی برام از خاطره ها قصه می گی از یه درد بی دوا قصه می گی برام از دلتنگی بی انتها از تب فاصله ها قصه می گی من هنوزم یه صبور بی صدام من هنوزم یه غریب بی پنام من هنوزم پر خواهش دلم من هنوزم یه کویر کهنه پام برام از غصه نگو ، قصه نگو برام از عاشق دلخسته نگو برام از درد نگو ، سرد نگو برام از عاشق بی درد بگو حرفی از باد بزن ، داد بزن حرفی از اسیر دلشاد بزن از غم راه نگو ، آه نگو از شب دلگیر بی ماه نگو من هنوزم یه صبور بی صدام من هنوزم یه غریب بی سرام من هنوزم پر خواهش دلم من هنوزم یه کویر پام سروده ستاره [گل]

علیرضا

یک نفر هست که از پنجره‌ها نرم و آهسته مرا می‌خواند گرمی لهجه بارانی او تا ابد توی دلم می‌ماند یک نفر هست که در پرده شب طرح لبخند سپیدش پیداست‌ مثل لحظات خوش کودکی‌ام‌ پر ز عطر نفس شب‌بوهاست‌ یک نفر هست که چون چلچله‌ها روز و شب شیفته پرواز است توی چشمش چمنی از احساس توی دستش سبد آواز است یک نفر هست که یادش هر روز چون گلی توی دلم می‌روید آسمان، باد، کبوتر، باران‌ قصه‌اش را به زمین می‌گوید یک نفر هست که از راه دراز باز پیوسته مرا می‌خواند[گل]

علیرضا

بخون جالبه دوستی تعریف می کرد که در یکی از دبیرستان های تهران، هنگام برگزاری امتحانات سال آخر دبیرستان به عنوان موضوع انشا این مطلب داده شده بود که" شجاعت یعنی چه؟!" محصلی در قبال این موضوع فقط نوشته بود: "شجاعت یعنی این!" و ورقه خود را سفید به ممتحن داده و رفته بود. اما ورقه آن جوان دست به دست دبیران گشته بود و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه سفید او نمره 20 دادند. چه خوب گفته اند: "کم گوی و گزیده گوی چون در"

سعید

ایستادگی کن تا روشن بمانی شمع های افتاده خاموش می شوند . .

سعید

تفاهم به معنای درک کردن نیست بلکه به معنای توانایی تحمل تفاوتهاست

سعید

زندگی آن هنگام زیباست که آدمی بداند فکری به خاطرش در هیاهوست

سعید

دنبال كلاغى میگردم تا قارقارش را به فال نیك بگیرم وقتى قاصدكها همه لال اند....