تقدیم به تو...


تو آن ماهی که در پایت تلاطم می کند دریا

شبی که با تو بودن را تبسم می کند دریا

 نگاهش غرق نور تو، سرش سرشار شور تو

چه شورانگیز با چشمت تکلم می کند دریا

دلش از غصه می گیرد، هزاران بار می میرد

همین که در پس ابری تو را گم می کند دریا

مگر بر سینه ی ساحل نشسته رد پای تو

که با هر موج برخاکش تیمم می کند دریا

تو آن ماهی من آن دریا، که از هم دور افتادیم

 بگو کی روی ماهت را تبسم می کند دریا

 

 

باز دوستت دارم من

تو را یک قدم عقب کشید

ولی مهربان...

پشتت دیوار است

دیگر جایی برای قدم بعدی نیست

پس دوستت دارم...

 

/ 492 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد

خـدایــــا چه یـــافت آنــکه تــو را گم کرد... و چه گم کرد آنــکه تــو را یافتــــ...

محمد

.................. ¨€¨€€¨€ LOVE .................¨€¨€¨€¨€¨€ ¨€ ...............¨€¨€???¨€¨€ ¨€ ............ €¨€??????¨€¨€ ......... ¨€¨€???????¨€¨€ ..........€¨€???¨ˆ¨ˆ¨ˆ??¨€¨€..... ¨€ .........€€???¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ???¨€........¨€ ......¨€¨€??.. ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ??¨€،........¨€ ......¨€???¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ??¨€،.......¨€ ......¨€???¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ??¨€.....¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨ .....¨€¨€??¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ??¨€،..¨€¨...¨.............. ........¨€???¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ???¨€¨€¨€¨€¨€¨€ .......¨€¨€???¨ˆ¨ˆ???¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€

هاتف

پنهان نمی کنم خانم ها آقایان من نیز می دانم که میوه در سوگواری طعم ندارد حرف اگر بزنیم حرف آوازهایی ست که زیر باران هم می توان خواند

هاتف

وقتی که درد از سرزمین غربت از تپه ی بلند میعاد می آید وقتی که درد بوی غریب غربت دارد و مرد درد خود را با درد ناشناس تصلیب می سنجد حس حقارتی با خشم و نفرت کشنده ای از خود با جان مرد درد گلاویز می شود گر من مسیح بودم گر من صلیب سنگینم را تا انتهای تپه ی موعود بر دوش می کشاندم

هاتف

ای داد دوباره کار دل مشکل شد نتوان ز حال دل غافل شد عشقی که به چند خون دل حاصل شد پامال سبکسران سنگین دل شد

هاتف

از آسمان آبی چتری نساختم تا در شب زمین از ازدحام باران ، بیرون کشد مرا روحم همیشه چون تن کودک برهنه است سهمی که از تولد بردم ، برهنگی است وین مرده ریگ عشق مجنون صفت به خلوت هامون کشد مرا از بیم نیستی سخن آغاز می کنم کاهم که در برابر آتش نشسته ام خاکم که گردباد به گردون کشد مرا

هاتف

زن جاودانه زیست . و انسان در حشمت بلوغ یک قطره شد و طرح تولدی بر جاده ریخت . مرد عاشقانه مرد . زبایست زیباست اندام زن با انحنای حاملگی جاودانگی و هر نفس چون بر تارهای حنجره آویخت پندار انسان را تعبیر کرد و واژه ها متولد شد . در ابتدا کلمه بود ، گویند ... و این راز پیوند جاودان ...

هاتف

سلام حانم محمدی ...درود بیکران..

جامانده

سلام با احترام دعوتید به نم نم باران سپاس

شیرین جون

سلام وب قشنگی داری , دوست داشتی بهم سر بزن و نظرت رو بگو [لبخند]