سپردمت به...

بدون اینکه فراهـم شـود هم آغـوشی

سپـردمت به جـهـانی پـر از فرامـوشی

سـپردمـت به هـیاهـوی زندگی بی تو

سپردمت به خدای سکوت و خاموشی

 

بـدون ایـنکه بـفهـمـم نـگاه مستت را

بـدون ایـنکه بـگـیـرم دوبـاره دستت را

بـدون ایـنکه بـبـیـنـی هجوم اشکم را

سپردمت به خدا پشت غربت گوشی

 

هـزار بـار شکـستم کـه نـشـکـنـد قـولم

شکسته های وجودم مذاب شد کم کم

و رفت توی زمیـنی درست جنس خودم

از آن غروب،هـمـیـشه سـیاه می پوشی

 

 

 

نـشد کـه لـحـظـه اخر کنار من باشی

قـرارگـاه دل بــیــقـــرار مـــن بــاشـی

نشد که موقع رفتن به بوسه ای کوتاه

بـلـنـدتـریـن شعـر انـتتظار مـن باشی

 

نـشــد کــه بــاز بــبـــویــم تـــو را گـریـه کـنم

نـشد کـه شـعـر بـگویــم تــو را گــریــه کــنـم

نشد که باشی و من عاشقت شوم هر شب

تـمـام شـهـر بـجـویـم تـو را و گــریــه کـنـم

 

 

 

 

نـیـامـدی کــه بـپـرسـی چـرا نـمی خندم

نـیـامـدی کـه بـبــیـنـی چـقـدر پـابــنـــدم

چه خوب شد نرسیدی، چه خوب شد رفتی

چه خـوب شد کـه نـدیدی چـگونه جان کندم

 

بـدون ایـنکه فراهـم شود هم آغوشی

سـپـردمت بـه جـهـانی پر از فراموشی

سـپـردمـت بـه هـیـاهـوی زندگی بی تو

سپردمت به خدای سکوت و خاموشی

 

 

/ 352 نظر / 70 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تاوان عشق ( قلب یخی)

من به آرزوي با تو بودنم نرسيدم... اما مهم نيست... ...... تو به آرزوي بي من بودنت رسيدي.....

تاوان عشق ( قلب یخی)

اگر روزي عاشق شدي ... قصه ات را براي هيچکس بازگو نکن ... اين روزها چشم حسودان به دود اسپند عادت کرده ......!.

تاوان عشق ( قلب یخی)

حــــــرف ِ تــــــو که ميشــــــود مــــــن چقــــــدر ناشيانه ادعــــــاي بي تفاوتــــــي ميکــــــنم ! [گل]

R E Z A

اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد، تو مهربان و جاودان اسیب ناپذیر من هستی. ای پناهگاه ابدی، تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی.

R E Z A

اون روزا که خودم بودم کوچه پر از ترانه بود چشام یه برق دیگه داشت درختا پر جوانه بود من بودم و بنفشه ها یه پشت بوم یه خاطره دل جوونم می تپید پشت حصار پنجره...

R E Z A

نفس نمیکشد هوا؛ قدم نمیزند زمین؛ سکوت میکند غزل؛ بدون تو یعنی همین....

R E Z A

رفتی و ندیدی که چه محشر کردم ، با اشک تمام کوچه را تر کردم ، وقتی که شکست بغض تنهایی من ، وابستگی ام را به تو باور کردم...

R E Z A

زندگی چون قفس است ، قفسی تنگ پر از "تنهایی" ، و چه خوب است دم غفلت آن زندان بان ، و سپس بال و پر عشق گشودن ، بعد از آن هم پرواز...