به دنیا آمدم...دنیا به من نیامد...

 

سالهاست که حوا شده ام...

 

 

ضربان قلب حکایتی را برای عمر گذشته تعریف کرده...

غروب شد...آسمان که گرفت کودکی گریست...غریب

محو شد...صدای گریه اش میان هیاهوی آدم ها...

خدا را که دید...عاشق شد...خندید

سالهایی سخت گذشت

درس ها آموخت...جوان شد

و من در امتداد یک جاده...در رویایی خیس

روزهایم خسته و بی رمق می گذرند

و با خود، کودکی های دخترکی را می برند

که عجیب خواسته و ناخواسته...

به دنیای آدم بزرگ ها پا می گذارد

دارد یاد می گیرد کم کم حرف گوش دهد

پاهایش را بگذارد روی زمین!...

کمتر سادگی کند...!

حواسش بماند که...!!!

دارد یاد میگیرد که کم کم زندگی ارزش خیلی چیزها را ندارد

می شود گاهی وقت ها خواسته هایش را نخواهد...

دارد یاد می گیرد کم کم عاقلانه عاشقی کند...

 

 

 

دارم فکرش را می کنم

همین روزها یک سبد چوبی بردارم

یک لقمه برای خودم

یه لقمه برای تو

یک فلاکس چای

و چند دست خط از نوشته های خصوصیم

برای "تــــــــو "بردارم...!

یک روسری سپید با گل های صد رنگ

و یک پیراهن ساده ی ساده بپوشم

بروم بنشینم کنار یک نیمکت

کنار آسمان آبی خدا...

برایت چای دارچین بریزم و لقمه ات را بگذارم

در یک بشقاب گل سرخی

از همان ها که در گنجه قدیمی ها پر بود

چهار زانو می نشینم روی نیمکت

می دانم...می دانم اگر بودی

می خندیدی به این کارهایم

اما این را هم می دانم

که تو می آیی تا این ها در من نمیرد

می نشینم و برایت چند دست خط می خوانم

می خوانم و می دانم می شنوی

بعد خودم را کمی کج می کنم

و میگویم:

عزیرم چایت سرد شد...

می بینی؟

من تو را اینجا زندگی میکنم

کنار آسمان خدایی که

خنده های نابم را

 یک گوشه گذاشته

تا خرج خستگی هایت کنم...

 

 

 

 

یکی بود ، یکی نبود

 مال قدیماست

الان...

همه باشن

تو نباشی هیچکس نیست

 

 

 

 

/ 602 نظر / 40 بازدید
نمایش نظرات قبلی
˙٠•●♥نیلوفـــــــــــــرانه♥●•٠·˙

قطره های بی حوصله، یکی یکی سقوط میکنند.... آسمان شوق باریدن ندارد.... دیگر بارانش را حلال زمین نمیکند... انگار قرار است دنیا... از این به بعدش... نیمه کاره بماند... به دیوار ها خیره میشوی... دوست داری با مشت... از خواب بیدارشان کنی... اما دلت برای عروسک های میخکوب شده میسوزد... پشیمان از آرزو های کودکی... میفهمی هنوز هم یاد نگرفته ای... بزرگ شدن کار خوبی نیست....... پنجره را باز میکنی.... در کوچه... کسی برای صدا زدن نیست... باید دست های شب را محکم بگیری و تا صبح گریه کنی...[گل]

˙٠•●♥نیلوفـــــــــــــرانه♥●•٠·˙

چقدر آئینه تاریک است! چقدر گم شده بودم، چقدر بی حاصل! چقدر باور باران مرا نباریده است! چقدر دور شدم از اشاره ی خورشید، چقدر وسعت یک خانه کوچکم کرده است!! کجا تمام شدم از عبور نیلوفر؟؟ کجا شکفتن دل آخرین نفس را زد؟؟ چراغ در کف من بود! چگونه سرعت ماشین مرا ز من دزدید؟؟ چگونه هیچ نگفتم؟؟ چگونه تن دادم؟؟؟ چقدر شیوه ی خواهش مچاله ام کرده است!!!! چقدر فاصله دارم من از شکوه درخت!! و رد پای من از سمت باغ پیدا نیست!! و چشم های من از اضطراب گنجشکان چقدر فاصله دارد!! چقدر بیگانه است!! همیشه عاطفه می ترسید، چفدر سفره ی تزویر رنگ در رنگ است![گل]

˙٠•●♥نیلوفـــــــــــــرانه♥●•٠·˙

عجب دنیایی شده.. کوچه ها را بلد شدم.. مغازه ها را.. و رنگ چراغ قرمزها.. حتی جدول ضرب را.. و دیگر در راه هیچ مدرسه ای گم نمیشوم..!! اما گاهی میان آدم ها گم میشوم.. آدم ها را بلد نیستم هنوز.[گل]

˙٠•●♥نیلوفـــــــــــــرانه♥●•٠·˙

بخـنــد هــرچـنــد غـمـگینــی بـبخــش هــرچـنـد مـسکینـــی فـرامـوش کــن هــرچـنــد دلــگیــــری زیستــن اینــگــونـــه زیـبـاسـت ... بخنـــد ببخــش و فرامـوش کـــن هــرچـنــد میدانم ... آســـان نــیســـت...[گل]

˙٠•●♥نیلوفـــــــــــــرانه♥●•٠·˙

همین دقیقه، همین ساعت ... آفتاب، درست کنـــار حوض، کمــی سایه داشت روز نخست تو کنـــج باغچه، گلهای سرخ می چیدی... پس از گذشتن یک سال یادم است درست ببیــن چگونـه برایت هنـــوز دلتنگ است کسی که بعد تو یک لحظه از تو دست نشست چقــدر نامــــه نوشتـــم ... دلــم پر است چقدر امید نیست به این شعرهای ساده ی سست دوباره نامه ی من... شهر بی وفا شده است چــه خلوت است در این روزها اداره ی پست![گل]

˙٠•●♥نیلوفـــــــــــــرانه♥●•٠·˙

شب از راه می رسد... هنوز چشمانت گرم خواب نشده که در دلت می گویی: هر شب که می خواهم بخوابم می گویم صبح که آمدی با شاخه ای گل سرخ وانمود می کنم هیچ دلتنگ نبوده ام صبح که بیدار می شوم می گویم شب با چمدانی بزرگ می آید و دیگر نمی رود[گل]

رها

مي گــويند: دنيــــا بي وفــاســت؛ امـــا..... قدرش را بدانيد!مـن دنيــــاي بـي وفــاتري هــــــــم داشتـــــه ام.....

رها

ساقی بیخیال من! سهمم را بریز روی زمین... بگذار جاده ها مست کنند، شاید.... مسافرم را برایم پس آورند...!!!!

نیلوفر

سلام روز بخیر من نیلوفرم ازتون ی کمکی میخواستم من تصمیم دارم که برای تولد عشقم تویه وبی که براش درست کردم به تعداد سال تولدش ینی هزار و سیصد و هفتاد و اندی نظر جمع کنم هرکس کمکم کنه حتمن این کارشو جبران میکنم ینی ب اندازه نظرایی ک کمکم کنه واسش نظر میزارم لطفن کمکم کنین تا تولدش چیزی نمونده و من تازه شروع کردم واسه تولدش.... [قلب شکسته][قلب شکسته][قلب شکسته][قلب شکسته][قلب شکسته][قلب شکسته][قلب شکسته][قلب شکسته][قلب شکسته][قلب شکسته][قلب شکسته][قلب شکسته][قلب شکسته][قلب شکسته][قلب شکسته][قلب شکسته]

hadi

کــــــــــــــــاش بــــــاران بـــــــودم ... دقیـــــــــــــــــــــــــــقا میــــــــگذاشتم روزیـــ که چترتــــــــ را جـــــا گذاشتیــــــ میــــــــــــــــــــــباریدم ...!