دردهایم را برایت گفته ام...بشنو اکنون این سکوت تلخ را

 

امشب دنبال واژه و غزل و استـعـاره نـیستم

سالها حرف دل پـیـچیده در ابهام مانده است

 

سـاده می گویـم عــزیــزم

آغوش علاقه ات طعنه میزند

بــر بــی کــسـی هــایـم...

 

دیگر به اعتبار هیچ آغوشی چشم نمی بندم

رویا، همـیشه رویاست...

گـاهـی پـشـت کـرده ای .... بـه تـمام بـودنـم

گاهی شک کرده ام... به بودنم

خـــامـــوش مــی شــوی......

نـه بـه نـیـاز من می نگری... نه به چـشـمـانم

گـاه تـمـام دنـیـایـت را غـرق عـشـق مـی کنم

هـمـه ی احـسـاسم را با تـو زنـدگی می کنم

 

 

بـــاور مــی کـنــی؟

یک لحـظـه نبودنت ... دنیایی را به هم میریزد

اما

فقط و فقط چون مردی

سـکــــوت می کـنــی

تا ابهت مردانه ات خدشه دار نشود

بـه مـن نـگـاه کن... خـوب نـگاه کن

مــن خـــســتــــه ام از ســکـــوت

فریاد می خواهم...می توانی؟؟؟؟؟

 

 

خسته و دلتنگ بودم... تلخ شدم... بخوان و برو...

 

/ 963 نظر / 72 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الناز

من تو را نمی سرایم !.. تو ... خودت در واژه ها می نشینی ..! خودت قلم را وسوسه می کنی !! و شعر را بیدار می کنی !!

الناز

این روزها آب وهوای دلم آنقدر بارانی ست که رخت های دلتنگیم را فرصتی برای خشک شدن نیست

الناز

بند بند وجودمــــ ـــ ـ .. بـه بند بند وجود تــو بستــه استـــــ ــــ ـ با این همه بنــد چه قـــــ ـــ ـدر از هم دوریـــــــ ــــ ـم" ..

چراغهاراخاموش کن

سلام دریا جان. ببخش که دیر شد . سفارشت آمادست . خیلی سرم شلوغ بود در مغازه صبح ها هم که میدونی نیستم . برو تو ادامه مطلب چراغ 16 و رمز 8350 رو بزن . امیدوام خوشت بیاد اگه خواستی تغیراتی هم بدم بهم بگو . مواظب خودت باش بای [گل]

نگین

چرا ادما نمیدونن گاهی وقتها خداحـ ـ ـ ـ ـافظی یعنی : "نـــــــــذار بــــــــــرم " یعنــــی برم گردون ... سفت بغلــــــــــم کن ، سرمو بچــــــــــسبون به سینــــــــــتوبگو : خدافـــــــظ و زهــــــــر مـــــــــار بیخود کــــــــــردی میـــــــــگی خدافـــــــــظ مگه میذارم بـــــری؟! مگه الکیـــــــــــه؟! چرا نمیفهمن نمیـــــــــــخوای بری؟ چرا میــــــــــــذارن بـــــــــــری؟!!...

کسری

سلام دریا جان یادش بخیر چه دورانی بود هرکی رفت دنبال سرنوشتش

ایوب

تو نیستی که ببینی چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاریست چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست چگونه جای تو در جان زندگی سبز است هنوز پنجره باز است.....

ایوب

ما هر دو در این صبح طربناک بهاری از خلوت و خاموشی شب، پا به فراریم ما هر دو در آغوش پر از مهر طبیعت با دیدۀ جان، محو تماشای بهاریم

نسرین

وبلاگ خوبی دارید .تبریک اپم[گل]

ایوب

به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را بخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم فضا را یک‌نفس پُر کن به هم نگذار لب‌ها را