سوختن...

 

نکند باز بی تاب شوی دلکم

نکند باز ترک بردارد این تنهایی...

صبر کن

بیا با هم فرار کنیم

گم شویم در رویاهایت

میخواهم از این همه مداد بیرنگ

دنیایی به رنگ قلبت بسازم

سر بگذارم بر پهنای سینه ات

قلبت آرام رنگ ببازد و من عاشقتر شوم

چقدر زمزمه ریخته در آغوش بی صدایت

چقدر پروانه شدن به من می آید...

سپیدی کاغذت را باور کن

حتی اگر حرفی باشد

قلبم نه قلمم خوابیده است

رویا می بیند...

آرامی دلکم....؟

نهایت خواسته ی من این است

شمعی بیابید در این شب بی پرواییم...

عجیب میل سوختن دارد این دل شیداییم...

/ 30 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمود..

سلام همیشت زیبا شعرتون رو خوندم بسیار زیبا و دلنشینه دستون درد نکنه در پناه خدای بارون

قاصدک

خدا خندید دختر افریده شد لبخند زیبای خدا روزت مبارک[گل][قلب]

مسافر

خیس می شوم تا سرما بخورم... عاشق لحظه ای هستم که پتو را دورم می پیچی... عاشق لحظه ای هستم که می بینم کسی نگران من است... من عاشق پروانه ای هستم که سالهاست دور او می گردم با تمام شمع بودنم... دوست دارم لحظه ای را که از نگرانی حال من مرا در آغوش می گیری و چشممان خیس می شود از عشقی که از ما مجنون ساخته... عشق میان ما از ما لیلی و مجنون نساخت... از ما دو مجنون ساخت... فدای دلهای شکسته... مسافر...

گفتگو

نماز آيات ميخوانم هنگامي که گرفته اي![گل]

کلبه برفی من

سلام دریا جان وبلاگ خوبی داری پست قبلت رو دوست داشتم عکس قشنگی هم گذاشتی شاد باشی خانومی روزت هم مبارک [گل]

کلبه برفی من

حتما دریا جان خوشحال می شم آپ می کنی بهم خبر بدی [گل]

محمود..

سلام لحظه هایت آرام... ممنونم از حضورت خوشحال شدم[گل]

فریبا

عشق یعنی این که تو جنگ رزمنده ها سر سفره تو یه اتاق تازیک نشستند یک مهمون ناخونده میاد رزمنده ها دارن املت می خورند مهمان اول چیزی نمی خوره ولی با اصرار دوستهاش میاد سر سفره.مهمان میبینه غذا کمه ولی بعد از مدتی تموم نمی شه.که دقت می کنه می بینه رفیقاشدارن لقمه خالی میگیرن می خورن. بیبم یکم مثل شهدا عمل کنیم