تب...

 

این روزها احساس میکنم حرفام خیلی زیاده....سنگینم...

اما تا می یام بنویسم چیزی به ذهنم نمی یاد....

جقدر حرف دارم....گاهی چه خوب میشد کسی دست

این حرفهای گمشده را بگیرد و بر لبهایم بنشاند....

سکوت کن....چشمهایم دفتری از سخنان نگفته است...

دنبال که میگردی؟....

دنیای تو همین روزهای بی من است....

و دنیای من رها شده بی تو....

پاییز هم در راه است...

برویم؟....

دستت را به من یده

نگاهم کن...

بگو این دوستت دارم های نابهنگام را...

روز مبادایی در راه نیست....

خیلی حرف زدم...

بدون ویرایشی در کلام...

ببخشید اگه هذیان گفتم ...

شاید تب داشتم و می سوختم....

/ 0 نظر / 13 بازدید