تب خواستنت...

قسم به جان این همه دقـایق عاشق...

قسم به واژه های جان گرفته از نامت...

قسم به بغض گلوگیر طـوفـانی دریــــا...

که عشق بـا تــــــــو در من متولد شد...

 

 

 

بگو پیکر سنگینی  شب

از شانه هایم برخیزد...

من همان شبگرد تنها و دیوانه کوچه ها هستم

صدای گاه و بیگاه گامهایم را

در خوابهای آشفته و عاشقت شنیده ای

زانو بزن...

بر حال عاشقم...

اینجا تمام قصه ها

تکرار عشق توست

باور نمیکنی؟

این تخت و این پنجره

شاهد چشمان تبدار من هستند...

 

 

 

نمیدانم احساس ناب تو کجا دیدنی تر است؟

امشب عازم همان جایی هستم

که تمام حس خواستنت برهنه باشد...

تنها برای من...

دستهایت را مهیای نوازش میکنی؟

یا چشمهایت را سفره ی احساس؟

شاید تمام تب خواستنت در لبهایت بنشیند...

همه را از آن من کن

بنشینم در آغوشت

دستهایت حلقه شود

چشمهایت تکرار ناب ترین جمله باشد

میخواهمت...

و لبهایت مهر تایید بزند بر تب خواستنت...

 

 

 

/ 767 نظر / 112 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نــ♥ـازی و سهـیــــ ☪ــل

قصه ای دارم! غصه ام در دل آن جامانده گاه گاهی دل من میگیرد بیشتر هنگام غروب در همان وقت خدا نیزپر از تنهایست جز خدا نیز کسی تنها نیست وخدایی که در این نزدیکیست در همین لحظه به هنگام طلوع که اذان سردادند من وضو خواهم ساخت... اشک چشمانم را تابه سر منزل زیبای حقیقت برسم

نــ♥ـازی و سهـیــــ ☪ــل

ﮔﺎﻫﯽ . . . ﺑــﺎﯾـﺪ ﺑــﻪ " ﻓــــﺎﺻﻠﻪ ﻫﺎ" ﺧـﻮﺵ ﺁﻣـﺪ ﺑﮕﯿﻢ ! ﺷــﺎﯾـﺪ ﺁﻣـﺪﻩ ﺍﻧــﺪ . . . ﺗــﺎ ﺑﺨﺸﯽ ﺍﺯ " ﺣـــﻤﺎﻗـﺖ ﻫـﺎﯾــﻤﺎﻥ " ﺭﺍ ، ﺟﺒـــــﺮﺍﻥ ﮐﻨــــﻨﺪ

رضا

فرزندم! روزگاری بود که آدم‌ها با قلبشان می‌خندیدند و با چشم‌شان: اما امروز تنها با دندان‌هایشان می‌خندند در حالی که نگاهشان، سرد و غریب سایه‌ام را از پشتِ سر می‌پایند. به راستی زمانی بود که آدم‌ها با قلبشان دست می‌دادند اما فرزندم گذشت آن زمان. امروز آنها بی‌قلبشان دست می‌دهند در حالی که با دست چپ جیب خالی‌ام را می‌کاوند. (خانه‌ی خودت است)، (باز هم بیا) چنین می‌گویند، و چون باز می‌آیم و خودمانی رفتار می‌کنم بارِ دیگری در کار نیست درها به رویم بسته می‌مانند. پس بسیار چیزها آموخته‌ام، فرزندم! آموخته‌ام که چهره‌ام را با نقاب‌های گوناگون بپوشانم همچون جامه‌های گوناگون – نقاب خانه، نقاب اداره، نقاب خیابان، نقاب مهمانی، با لبخندهایی مناسب هر نقش همچون صورتک‌هایی نقاشی شده. نیز آموخته‌ام من که تنها با دندان‌هایم بخندم و بی‌قلبم دست بدهم. آموخته‌ام بگویم: (خدانگهدار) حال آن که دلم می‌گوید: (برنگردی!) و بگویم: (از ملاقاتِ شما بی‌نهایت خوشوقتم) حال آنکه سخت بی‌تفاوتم، و بگویم: (لذت بردم از مصاحبت شما)، حال آن که سرشار از ملال گشته‌ام. اما باور کن فرزندم می‌خواهم همچون خودم باشم در گذشته‌ها زمانی که همچون تو بودم.

mahtab

دنیای عجیبی شده برای دروغ هایمان خدارا قسم میخوریم وب حرف راست ک میرسیم میشود جان_تو.. آپـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم[گل]

کودک دلشکسته

سلام با قسمت چهارم " حجاب یا کهنه پرستی " به روزم و منتظر حضور و نظر شما سرور گرامی با تشکر موفق باشی[گل]

فلور

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت آتشی بود در این خانه كه كاشانه بسوخت تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت جانم از آتش هجر رخ جانانه بسوخت سوز دل بین كه ز بس آتش اشكم دل شمع دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت آشنایی نه غریبست كه دلسوز منست چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت...

فلور

برای چشمانم نمازباران بخوان..... بغض کرده و ابریست اما نمیبارد.............

فلور

مـــن، بی تـــ ـــ ـــو ، تمام مـــی شـــوم، و با تــــ ـــو، تمـــام ...!

رحیم

سلام وبلاگتون کامل برسی کردم خیلی جالب بود میشه خواهش کنم هر موقع اپ کردی خبر بدی بخونم خوشهال میشم به ما هم سر بزنی اینم وب نرگس محمدی دوسداشتی سر بزن www.nargesmohamadi1.blogfa.com