صدایم را به خودم میریزم...شانه هایم اما آرام نمیشوند...

 

بی خبر میروی،

و من سردر گم این رفتن

زمان و زمین را لعنت میکنم...

مگر قرار نبود بانویت پناه بیاورد به آغوش تو

از شر تمام دلتنگی ها؟؟؟؟

 

 

 

 

 

حال مرا نپرس که هنجارها مرا

مجبـــور مــی کـنـنـد بـگـویـــم:

خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوبم...

 

/ 0 نظر / 29 بازدید