بی ربط...


  

 

آرزوهای بزرگ


ته دل هرکس یه آرزوی بزرگ بود که در عین سادگی هرگز برآورده نشده بود... جارو می‌خواست یک‌بار هم که شده خودشو تمیز کنه... آینه می‌خواست خودشو ببینه... دوربین عکاسی آرزو داشت کسی یک‌بار از اون هم عکس بندازه... لغتنامه می‌خواست معنی خودش رو بفهمه... 

 .....................................

در


هی با کله می‌خورد به دری که خدا اونو بسته بود. گریه می‌کرد، بی‌تابی می‌کرد، دعا می‌کرد... اما انگار هیچ فایده‌ای نداشت... فکر می‌کرد خدا صدای اونو نمی‌شنوه... ناگهان چشمش به در دیگری افتاد که خداوند از روی رحمتش گشوده بود... سال‌ها بعد حکمت اون در بسته رو هم فهمید...

 ...........................................

تقدیر


در زندگیش بی‌نهایت زحمت کشیده بود و بی‌نهایت هم پیشرفت کرده بود... اما هنوز ناراضی بود... حق هم داشت... تقدیر، سرنوشت او را از منفی بی‌نهایت کلید زده بود...

.................................................

تقویم


چاپخانه ، همه تقویم‌ها را مثل هم چاپ کرد ولی تقویم روزهای هرکس با بقیه فرق داشت...

 ............................................

 

کلمه ای تکراری«تنهایی»


 ای کاش اعتقاد می توانستم داشت

وقتی به یک نفر - نه بیشتر - بگویم :
- " خیلی تنهایم " -
نه تنها با لبهایش ، با چشمهایش ، با خطوط ِ چهره اش ؛
بلکه حتی :
با خونش ، با رگها و مویرگهایش
به حرفم نخواهد خندید ؛
آنوقت به او می توانستم گفت :
- " تنهائی :
از شکنجهء تحمل ِ آنکه دوست نمی داری و دوستت دارد ؛
از موریانهء تحقیری که رگهایت را می جود اما غرورت بتو فرمان ِ سکوت میدهد :
وحشتناک تر است . "

فریدون ایل بیگی 

/ 34 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
nava7

سلام دریا جون اپیدم [گل]

اسماعیل

ای که در غروب ِ خود طلوع ِ دیگری من ستایش ِ ترا به باد داده ام . ای که چون شبح ، چو روح و سایه بامنی من گریختم زتو که باگریز دشمنی . من هزار قایق ِ نجات را بدست ِ خود گر بموجها سپرده غرق کرده ام ( هرچه رفت ، رفت ؛ چه کرد می توان ؟ ) لیک چشم ِ من زروشنان ِ ساحلی دمی جدا نماند من بقدرت ِ عظیم ِ بازوان ِ خویش اعتماد داشتم . تخته پاره های ِ نجات هیچ بود من شناگرم : به خویش اعتقاد داشتم .

اسماعیل

از تن ِ دشت ِ مبتلای ِ جذام در شبی تلخ گونه می گذرند اين سواران ِ چابک و گمنام . قلبشان آسمان ِ بی ابر است روحشان پاک و ژرف چون درياست . از نظرگاه ِ وحشيان ِ پليد : " پايشان شوم و نغمه شان دشنام . " همچنان تند و تيز می رانند از شب ِ تيره تا به صبح ِ سپيد خفتگان تازخواب بر نشده برسانند نامه و پيغام : " دوستان ! خواب خوش ، سپيده دميد غنچه گل داد و باد پا به گريز او سترون ، نه ! بود آبستن : اينت باغ و بهار ِ شورانگيز ...

مرد بارانی

سلام آرزوهای بزرگ ت را دوست داشتم. متفاوت ظاهر شدید,این تفاوت به چشم آمد و دوست داشتنی بود. ممنون خبردادید. زیر باران بی چتر زندگی یعنی این علی علی

مهدی محمدی

سلام خاله آخه خوب خودت هم دیدی که لب تاپ پاسخ به نظر و تائید و حذف رو نمیاره[ناراحت]

مهناز

سلام عزيز دلم راستي من نمي دونم اسمتون چيه؟! الان اين رو يه دفعه متوجه شدم، ولي در هر صورت تو رو خواهر خودم مي دونم و مي خوام خيلي راحت وصميمي آبجي صدات كنم، اشكالي كه نداره؟[چشمک] راستش رو بخواي من از اين وبلاگ هاي بي معني اين جوون ها اصلا خوشم نمياد و اصلا هم باهاشون دم خور نميشم،به دنبال وب هايي هستم كه صداقت درش موج مي زنه وصميمي و دوستانه است ،يا كساني كه حداقل باهاشون هم سن وسال باشم وحرفاي هم ديگه رو خوب بفهميم. خيلي پر حرفي كردم مگه نه، مي بخشي گلم آخه من معلمم، مي دوني كه ديگه اگه دوست داري بهم نظر بده در هر صورت آشناييبا تو برام غنيمته[گل]

رز

سلام دریای عزیزم نوشته های بامفهوم وقابل تاملی بودن من که با پاراگراف دوم کاملن موافقم [لبخند][گل]

رز

ممنون /جای شما خالی فقط روزه داری اونجا یه خورده سخت وطاقت فرسا بود